الملا فتح الله الكاشاني
327
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى )
بفراغت و امنيت در منزلها قرار گيرند و اگر چنين نكنند به حق خداى كه جان من بفرمان اوست كه با ايشان مقاتله كنم تا آنكه خدا مرا بايشان ظفر دهد و يا آنچه امر الهى باشد بر من جارى شود بديل گفت من بروم و اين كلام را بسمع ايشان رسانم و بهبينم كه در اين باب چه مىگويند پس نزد قريش آمد و اين معنى را ادا كرد عروة مسعود ثقفى برخاست و بقريش گفت اينمرد سخنى ميگويد كه خير ما در آنست اگر قبول اين امر مىكند فهو المراد و اگر نه مرا با او بنزد محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرستيد تا من نيز سخنى با او بگويم ايشان قبول اين امر كرده ويرا نزد رسول فرستادند آنحضرت آنچه ببديل گفته بود به او تكرار فرمود عروه گفت ايمحمد به خدا كه در پيرامون تو جماعتى ميبينم كه در حالت حرب از تو فرار نمايند و ترا تنها بگذارند ابو بكر او را دشنام داد گفت آيا ما اين نوع فعل را با رسول بجاى آوريم عروه گفت اين چه كس است گفتند ابو بكر ابن ابى قحافه گفت بخداى كه اگر نه آن بودى كه تو پيش از اين در حق من كارى كردهء و من مكافات آن را به تو نرسانيدهام آنچه حق جواب بود به تو ميگفتم پس عروه در سخن پياپى دست بر روى رسول ميرسانيد و بيحرمتى ميكرد مغيرة بن شعبه خودى بر سر گرفته و شمشيرى حمايل كرده بر زبر سر او ايستاده هرگاه عروه دست بر روى رسول دراز كردى وى قبضهء شمشير را بر سر دست او زدى و گفتى دست خود را در پيش خود نگهدار و ترك بىادبى كن و اگر نه دست ترا به اين شمشير قطع كنم وى گفت اينچه كس است گفتند مغيرة بن شعبه عروه در مقام سرزنش او در آمده گفت اى مغيره تو آن نيستى كه خيانت كردى و در غدر سعى نمودى و اين بجهة آن گفت كه مغيرة در زمان جاهليت با قومى مصاحبت كرد و آخر اموال ايشان را اخذ نمود و ايشان را بقتل آورد پس نزديك رسول آمد و اسلام آورد رسول فرمود كه اسلام ترا قبول كردم پس عروه نيك نظر كرد ديد كه اصحاب نزد آن قدوه احباب كمر خدمتكارى در ميان بسته بودند و آنچه آنحضرت بايشان امر ميكرد به آن مبادرت ميكردند و بطريق خادمان و چاكران دست بر سينه و سر در پيش افكنده نزد او ايستاده بودند و از غاية خشيت در حين تكلم در روى او نگاه نكردندى و سخن را نرم و آهسته گفتندى و در هر محلى كه وضو ساختى يا آب دهن افكندى بر يكديگر سبقت كرده آن را برداشتندى و آن را به جهت تيمن و تبرك بر روى خود ماليدندى چون عروه اين نوع تعظيم و يك جهتى ايشان را بديد بازگشت و گفت ايقوم من ملوك عالم و سلاطين بنى آدم بسيار ديدهام مانند قيصر روم و كسرى فارس و نجاشى حبشه بخداى كه هرگز هيچ پادشاهى نديدهام كه در ميان قوم خود مطاع تر از محمد در ميان اصحاب پس آنچه ديده بود از يكجهتى و چاكرى و وفادارى ايشان با قريش باز گفت بعد از آن گفت پادشاهى به اين عظمت بر شما عرض صلاح مىكند قبول آن كنيد مردى از كنانه گفت مرا بگذاريد كه بروم و